سيد محمد باقر برقعى

3314

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

ستوه در كجاى اين فضاى تنگ بىآواز من كبوترهاى شعرم را دهم پرواز ؟ * شهر را گويى نفس در سينه پنهان است شاخسار لحظه‌ها را برگى از برگى نمىجنبد آسمان در چار ديوار ملال خويش زندانيست روى اين مرداب ، يك جنبده پيدا نيست ! آفتاب از اين همه دل‌مردگيها ، روىگردان است بال پرواز زمان بسته‌ست هر صدايى را زبان بسته‌ست زندگى سردرگريبان است * اى قنارىهاى شيرين‌كار ! آسمان شعرتان از نغمه‌ها سرشار ، اى خروشان موجهاى مست ! آفتاب قصّه‌هاتان گرم ، چشمهء آوازتان تا جاودان جوشان ! شعر من مىميرد و هنگام مرگش نيست زيستن را در چنين آلودگيها زاد و برگش نيست . - اى تپشهاى دل بىتاب من ، اى سرود بىگناهيها ! - اى تمنّاهاى سركش ، اى غريو تشنگيها ! -